تبليغاتX
فریادسکوت
فریادسکوت

سکوت من از تنهایی نیست! بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت ، بی عرضگی را صبر ، و با لبخندی بر لب این حماقت را حکمت خدا می دانند...


بـه قلم : فـریـاد سـکوتـــ در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390  



ساکت میشوم..
عکس را دقایقی نگاه میکنم، دنیای معادلاتم بهم میریزد..
چه فایده دارد؟ من مینویسم، ولی..
فرداروز ، دیگری که همین پست را..... ، وقتی چنین صحنه ای را میبیند آی فون خود را در می آورد و با تمسخر رو به زن کرده و به میوه فروش بلند میگوید 3 کیلو هم موز بزار...
زن هم با خجالت، آرام تر میوه های خراب را دستچین میکند تا شب با گوجه های له شده برای شام خود املت درست کند؛

 شب وقتی 20:30 دارد از کم شدن نرخ میوه با بیمزگی آن مجری مصلحت انديشش صحبت میکند،

 پیرزن بسم الله میگوید و شروع به غذا خوردن میکند، بر خلاف ما که وقتی غذایمان تمام میشود میگوییم ما که سیر شدیم گشنه ها را خدا طمعه سگ و گرگ کند تا آن ها هم سیر شوند..!!

دنیایی کثیفی ست نازنین...! (گنگ خواب ديده)

فرياد سكوت،فقر،اختلاس هاي ميلياردي،گرسنگي مردم فقير،شكم بارگي...


بـه قلم : فـریـاد سـکوتـــ در تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391  
جوانی با چاقو وارد مسجدی شد و گفت:بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد. بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت:با من بیا...
پیرمرد به دنبال جوان راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند. جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که می خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد.
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند ...
پس از مدتی پیرمرد خسته شد ...
به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.
جون با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید:
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟
افراد حاضر در مسجد گمان کردند که جوان پیرمرد را به قتل رسانده،
نگاهشان را به پیشنماز مسجد دوختند...
 پیشنماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا به من نگاه می کنید؟
به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود!!
فریاد سکوت،مسلمان واقعی،مومن،فریاد سکوتفشیعه واقعی،فریاد سکوت


بـه قلم : فـریـاد سـکوتـــ در تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391  

به راستی حقیقت آزادی بیان چیست؟ و حدود و خط قرمزهای آن کدام است؟ آیا این نوع از آزادی ، نشان و علامتی از رشد و پیشرفت و تمدن و فوران عقلی یک ملت است؟ یا نقابی برای روشنفکری و عدالت؟

معمولا مرسوم است در کشورهایی که انقلاب نموده اند از این کلمه زیاد استفاده نموده و این نوع آزادی  به وفور در مکتوبات و سخنان آن دیار به چشم می آید. اما سوال اینجاست که آیا در کشور انقلاب نموده ما که همواره به دنبال استقال و آزادی بوده و عدالت را راهنمای شعار اهدافش ساخته است ، چیزی به نام آزادی بیان به معنای واقعی کلمه وجود دارد؟
بطور مثال: گاهی پیش می آید که تفکرات و عقاید و اندیشه های شخصی ،  منفعل شده و سوالی ذهنش را آشفته ساخته در صدد دریافت جوابیست ،  اما تا می خواهد حرفی بزند ، نظری ارائه دهد ، انتقادی بکند ، از خطری یاد نماید  همه علامت تعجب ها برافراشته شده و قومی به سویش خیره شده و نصیحت کنان می گویند :
ساکت شو! زبان سرخت سرت  بر باد خواهد داد ، مگر از جانت سیر شده ای ؟ بی خیال شو ، به زندگی ات بچسب ، به من و تو چه ارتباطی دارد (به عبارتی اسلامی تر نفی امر به معروف و نهی از منکر و رشد و اعتلای فرهنک تفکر) و ...
آیا اکنون محقق ما ، نویسنده ما هنرمند ما ، جوان دانشجوی ما ، کسبه و کارگر و حتی آن زن خانه داری که تا دیروز ضعیفه اش می خواندیم اما امروز دیکتاتور زندگی قرون جدیدش می پنداریم می توانند راجع به مسائل پیرامون خود به صدق و حقیقت اظهار نظر کنند؟
آیا در کشور ما همیشه این حقیقت نیست که به دلیل رعایت برخی مصلحت های روزمره و هیچ و پوچ قربانی واقعیت می شود؟ سوال دیگر اینجاست که آیا : دانشجوی جوان ما فرصت تفکر و اندیشیدن دارد؟ یا اصلا می تواند اصالت دانشجویی خود را حافظ و نگهدار باشد؟ همچنین روزنامه نگار و استاد دانشگاه و سخنوران ما با آزادی اندیشه و تفکرات منطقی و سازنده ،  می توانند دم از حقیقت بزنند؟...
اینها تنها سوالاتیست که ممکن است به ذهن هر کسی برسد. مانند همیشه منتظرانتقادات و نظرات کارشناسانه و پاسخ دوستان هستم. و دوباره می گویم : این تنها و تنها سوال است و دیگر هیچ...


بـه قلم : فـریـاد سـکوتـــ در تاريخ چهارشنبه دهم اسفند 1390  

آنچنان سرگرم هیچ و پوچمان کرده اند که از اصل و اساس انسانیت دور افتاده وهرگز در صدد خلیفگی نیستیم! آنقدر مست روز مرگی شده ایم که حقیقت را فراموش  و آسایش و زندگی را فدای فراهم نمودن وسایل آسایش و زندگی کرده و سر انجام از فرط خستگی خود را به خوابی سنگین فرو برده ایم.
آنچنان خوابی که دیگر بیدار شدن را به فراموشی سپر ده ایم! به راستی چرا دیگر برای مردمان وجوانان آزاده ایران زمین که همواره با "دیو صفتان "و "اهریمنان انسان نما " به مبارزه پرداخته اند دیگر مهم نیست اگر:
مانند آب خوردن پول های هنگفتی از بیت المال (اموال مردم درمانده و بی خانمان )را بالا می کشند
ویا اگر باخیال آسوده با خودرو خدمت (ماشین دولتی)به گشت و گذار پرداخته و کار های شخصی خود (مانند تعلیم رانندگی به همسر و فرزندان خویش و...)را انجام میدهند
ویا اگر پارتی بازی ورابطه و باند بازی و دلالی بیداد می کنند
ویا اینکه آمار های دروغ منتشرکرده و اذغان می کنند که در کشور گرسنه نداریم (حال گرسنگی تعریفش چیست خدا می داند؟)
ویا اینکه فقر فرهنگی به جایی رسیده است که اسلام نازنین را به فراموشی سپرده و بشقابکی روی خانه مان نصب کرده ایم تاچیزی از آن ور آبیان بیاموزیم و خود را به بی خیالی بزنیم و وقت بگذرانیم.
دیگر ازآمار طلاق های خاموش که به بی نهایت خود رسیده و فاصله زیادی طبقاتی  که مردم را رنج می دهد و اشرافیگری مسؤلین و  گرانی و توان پایین قدرت خرید و بیکاری و... که بگذریم این سؤال مهم مطرح است که:
حقیقتا چرا عمده جوانان ما به سکون فکری مبتلا شده واندیشه هایشان مسخ هیچ و پوچ  شده است؟

فریاد سکوت ، بی عدالتی ، سکوت ، فریاد ، خواب آلودگی ، بی تفاوتی ، فریاد سکوت ، پارتی بازی ، دلالی ، فریاد سکوت ، رابطه بازی ، فریاد سکوت


بـه قلم : فـریـاد سـکوتـــ در تاريخ یکشنبه سی ام بهمن 1390  

الف لام میم هایت را که می خوانم، الفبایی را می نگرم که هر گز چرایی و چگونگی اش را به من نیا موخت تنها مقدس بودنت را دیدم و فهمیدم که که باید بر تو بوسه زده و گوشه ای در یک بلندی قرارت دهیم و اینکه آیاتی از تو را حفظ کرده و یا با صوت و موسیقی زیبایی تلاوت کنیم تا مورد تشویق تماشاگران قرار گیریم .

سر سفره عقد قرارت داده و عروسان عریان بدن را از زیرت رد کنیم تا با استعانت از تو مادران آینده سر زمینم باشند .همچنین تو کتاب قسم خوردن های دروغین ما و تزئین سفره ها و کتابخانه ها و جلسات و محافل و همایش های ما نیز هستی !
با تو استخار
ه می گیر یم و تو را برای مردگانمان تلاوت می کنیم و عده ای نیز از مظلومیتت در میان ما سوء استفاده کرده و به آتشت می کشند
عده ای دیگر نیز
با کج اندیشی هر چه تمام گمان می برند تو را به اصطلاح همین رو حانی ها و بسیجی ها و پاسداران آورده اند که اینچنین نسبت به تو بی توجه اند و باتو دشمنی دارند .
حضرت خداوند گار تو را راهنمایی  پرهیزگاران می داند ، اما ما از تو آواز مرگی ساخته ایم که هر وقت در کوچه و برزن و خانه هایمان آوازت بلند شود ، همه از هم می پرسند : (( چه کس مرده است ؟))
آری پندار مان این است که خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است اما حقیقت این است که تو کتاب زندگی و نسخه شفا بخش قلوب بیمار ما هستی ‍!بجای اینکه تو را استانداردی  برای زندگی خودمان بدانیم ، تو را وسیله ای برای برگزاری مسابقات و کسب نان ساخته ایم برایت نغمه می سازیم و آیاتت را در دستگاهای مختلف می آزمائیم  و از برایت محفل آراسته و مهمان دعوت کرده و با کلی هزینه ، کسی را می آوریم تا در یک کرسی بلند بنشینید و با هزار آهنگ و نوا قرائتت کند و ما نیز برایش احسنت بگویم تا خیر سرمان با تو انسی گرفته باشیم .
خوشا بحال هر کسی که دلش  رحلی است برای تو و آنچنان تو را قرائت می کند که گویی قرآن همان لحظه به او نازل شده است.
قرآن ، فریاد سکوت ، کتاب زندگی ، قرآن و شریعتی، فریاد سکوت ، قرآن مجید ، فریاد سکوت ، قرآن کریم ، فریاد سکوت ، ندای مرگ ، فریاد سکوت


بـه قلم : فـریـاد سـکوتـــ در تاريخ شنبه بیست و دوم بهمن 1390  
درود بر تو ای امامی که خمینی نام داشتی و انسانیت و آزادگی را در اندیشه خدایی ات می پروراندی و با اخلاق پیامبر گونه ات همچون راشی ستبر در مقابل ظلم ایستادی و زندگی ات را وقف بیداری انسانهای به خواب رفته عالم هستی نمودی!
منم! همان سرباز دیروز گهواره ای ات که اینک اندیشه های ظلم ستیزی ات را در سر پرورانده و قامت قلم شکسته ام را وقف انسانهای مظلوم و مصلوبی می کنم که محکوم به سکونت و فقر و بی عدالتی اند.آنگاه که در فجر آزادی دمیدی ، نگرانی در چهره آسمانی ات خانه کرده بود و سکوت چشمانت گواه این بود که گویا خبری در راه است.

به هم سنگرانت دائم سفارش می کردی که نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد.به راستی نا اهلان و نامحرمان انقلاب عدالت محورت که ندای انسانیت سر می داد چه کسانی هستند؟از چه رو از ایشان هراسان بودی؟
امام عزیزم امروز پس از گذشت سالها از انقلابت با تو عهد می بندم که سرمشق های خط نخورده دفتر چه دلت را تا اخر ادامه داده و هرگاه ظلمی دیدم سکوتم را فریاد برآورم و نامحرمان انقلابت که صاحبان اصلی انقلاب(پا برهنگان) را مسخ نموده اند ، رسوا نمایم و سرانجام چون حلاجی خسته و ملول از مردمان دنیایی با دلی آرام و قلبی مطمئن به دار خویش بیا ندیشم و در دل خرسند از این باشم که آزادادی،انسانیت و همه برادری و همه برابری را در اندیشه می پروراندم.

بـه قلم : فـریـاد سـکوتـــ در تاريخ دوشنبه دهم بهمن 1390  

خدایا ! برسان آن روزی را که دیگر نبینم ،انسان فرشته خویی به نام " مادر" او که تمام جوانی و غرور و زیبایی اش را با عشق به خانواده اش ارزانی داشته است اینک در بازی سخت سرنوشت ، آنگاه که نبودن بهتر از بودن است و تنها زنده بودن است که ایفای زندگی میکند و از روح هستی و صفا و مهربانی و همدلی و انسانیت و همه برابری و عدالت و همه برادری خبری نیست و آنگاه که گمگشتگی و حسرت و آه و ناله  و فغان در زندگی جولان می دهد تنها و تنها مسئولیت سخت انسان بودن را بر دوش کشیده و مادری کند.او در این آشفته باز فریب خوردگان فریب زندگی را خورده و از اصل و اساس زندگی و انسانیت و خصایص زنانگی و خوی مادری خود به دور افتاده و اینک باید همچنان ادامه دهد زندگی را ، در زندگی که انسانی  او را همراهی نمی کند و رهایش ساخته اند تا  بیشتر از همیشه در خوشتن خویش فر رفته و اسیر انسانهای گرگ صفت گردد.

او که روزگاری نه چندان دور ، بهشت برین را زیر پایش احساس کرده و قرب حضرت پروردگار را آرزو می نمود ، اینک سیاه جامه ای به نام چادر بر سیمای کبریایی اش افکنده و در گوشه ای از همین حوالی سر در گریبان نهاده و تمام شکوه و جلال و عظمتش را به بهایی بخس فروخته و با همه مهربانی اش زار و خسته و سر افکنده و خجل ، بر روی گوشه ای از ملک خداوندی کِز کرده و دوران طلایی بر باد رفته اش را به یاد آورده و دستان لطیف و خسته و مادرانه اش را به سوی قومی که قلب های سنگی شان سالهاست که ترک خورده ، دراز کرده و نوای بی نوایی سر داده و برای آینده تاریکش اندکی نور و روشنایی طلب می کند .

آری او همان دخترک شاد و خندان دیروز است که همچون پریان سر بر آسمان می سایید و جوانی اش را کرنش می نمود . که اینک در بازی سر نوشت زنده بودن را انتخاب کرده و زندگی را به فراموشی سپرده است .

فریاد سکوت،مادر،تکدی گری،فریاد سکوت،گدایی،بهشت زیر پای مادران است،فریاد سکوت،احترام به والدین،بهشت،فریاد سکوت،زنی به نام مادر ،فریاد سکوت


بـه قلم : فـریـاد سـکوتـــ در تاريخ پنجشنبه ششم بهمن 1390  
معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .
فریاد سکوت،دانش آموزان فقیر،فقر فرهنگی ،فریاد سکوت،دفتر مشق سارا،دخترک تنها،فریاد سکوت،دفتر مشق سارا،خانم معلم،عصبانیت،آموزش و پرورش،فریاد سکوت،دفتر مشق سارا


بـه قلم : فـریـاد سـکوتـــ در تاريخ جمعه سی ام دی 1390  
***حتما بخونید...***

مادرمن فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ...

اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی‌میری ؟

 
اون هیچ جوابی نداد....حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به خارج برم اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی... از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی‌خبر؟!
سرش داد زدم ":
چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!

" گم شو از اینجا
، همین حالا !  اون به آرامی جواب داد: " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من  برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم . بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی .همسایه ها گفتن که اون مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن:

"
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام، منو ببخش که به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ...

وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر نمی‌تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم!
 
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه با همه عشق و علاقه من به تو...

فریاد سکوت،مادرمن فقط یک چشم داشت،احترام به  پدر و مادر،فریساد سکوت،مادرمن فقط یک چشم داشت،مادر،احترام به والدین،فریاد سکوت،مادرمن فقط یک چشم داشت


بـه قلم : فـریـاد سـکوتـــ در تاريخ دوشنبه نوزدهم دی 1390  
حاکمی از برخی شهرها بازدید می كرد و هنگام دیدار از محله ما فرمود: شكایت‌هاتان را صادقانه و آشكارا بازگویید و از هیچ كس نترسید، كه زمانه هراس گذamstory.mihanblog.comشته است!
دوست من ـ حسن ـ گفت: عالی جناب! گندم و شیر چه شد؟ تامین مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن كه داروی بینوایان را به رایگان می بخشد؟
عالی جناب! از این همه هرگز، هیچ ندیدم!
حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند! آیا همه اینها در سرزمین من بوده است؟ فرزندم! سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردی، به زودی نتیجه نیكو خواهی دید.
سالی گذشت، دوباره حاکم را دیدیم، فرمود: شكایت‌هاتان را صادقانه و آشكارا بازگویید و از هیچ كس نترسید، كه زمانه، زمانه ی دیگری است!
هیچ كس شكایتی نكرد، کسی برنخواست که بگوید: شیر و گندم چه شد؟ تامین مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ چه شد آن كه داروی بینوایان را به رایگان می‌بخشد؟
تنها صدائی از میان جمع که پرسید: عالی جناب! دوستِ من ـ حسن ـ چه شد؟
فریاد سکوت،حاکم بزرگ،حاکم اسلامی،فریاد سکوت،مالیات،خمس،بیت المال،فریاد سکوت


بـه قلم : فـریـاد سـکوتـــ در تاريخ پنجشنبه پانزدهم دی 1390  
میتی کمان را یادتان می آید همان مرد افسانه ای کارتون های دوران کودکی مان که هرگز روی ماهش را ندیدیم؟ یادش بخیر! او نمی نشست تا به نزد او شکایت بیاورند خودش شهر به شهر و روستا به روستا می رفت تا با مفسدانی که خون مردم را در شیشه می کنند مبارزه کند.
میتی کمان مدام سخنرانی نمی کرد در باب لزوم برخورد جدی با مفاسد اقتصادی عمل می کرد.
میتی کمان مامور مخصوص حاکم بزرگ بود کسی نمی دونست حاکم بزرگ کیه ولی هرکی که به بود میتی کمان مامور مخصوص خوبی بود احتمال خیلی زیاد مامور مخصوص مبارزه با مفاسد اقتصادی و رانت خواری بود.
میتی کمان دستگاه عریض و طویلی برای مبارزه با فساد نداشت یه داداش کایکوی نیرومند و یه تسوکه براش کافی بود.
خلافکارها وقتی علامت مخصوص حاکم بزرگ را می دیدند آن قدر دچار رعب و وحشت می شدند که ناچار سر تسلیم فرو می آوردند و اگر هم تسلیم نمی شدند توسط کایکو و تسوکه نفله می شدند.
فریاد سکوت،بی عدالتی،برخورد با مفاسد اقتصادی،دزدی،اختلاص،فریاد سکوت،مجلس نهم،فریاد سکوت

بـه قلم : فـریـاد سـکوتـــ در تاريخ پنجشنبه هشتم دی 1390  
.: Weblog Themes By Blog Skin :.